درخت اقاقیا

بدترین دلتنگی دلتنگی برای خودته خودت که تو یه سالهایی متوقف شدی و جلو نیومدی و نشستی به نگاه و سکوت و انتظار
نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

یه خشم مهار نشده و کهنه با خودمم دارم همیشه. مثل یه اسلحه ی پنهان تا جایی ، وسط یه مکالمه ی ناخوشایند و کسل کننده ، ضامنشو بکشم و شلیک کنم تو صورت آدم روبروم که دیگه چندان هم اهمیتی نداره که اون آدم کیه فقط تموم نمیشه ، کم کم داره این شلیکا به خودم برخورد می کنه و زخمی میشم و زخمام دردناک و آزار دهنده شدن ،
نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

دختر جوان همسایه مان که تنها زندگی می کرد ، خودش را کشت . با سیانور، اغلب صبح ها که میخواستم به سرکار بروم می دیدمش که سگ کوچولویش را برای گردش بیرون می برد . دختر شادی نبود. منهم البته انسان شادی نیستم . و فکر نمیکنم ته داستان انسان های ناشاد به سیانور ختم شود . این روزها خیلی به او فکر میکنم . به تمام آن صبح که بسته های سم را میخورده و به هیچ می اندیشیده احتمالاً ، شاید امید مبهمی داشته که نجاتش بدهند چون روز قبل هم خودکشی ناموفقی داشته و خانواده اش او را رها کردند تا دوباره به آپارتمانش برگردد و نقشه ای دیگری برای مردن بکشد . آدم ها جایی تمام می شوند ، جایی می میرند بدون اینکه در قبرگذاشته شوند . . آدم ها زمانی می ایستند نه به دلیل خسته شدن بلکه برای اینکه جایی برای رفتن و دلیلی برای ادامه ندارند . بدون اینکه خودکشی ناموفق داشته باشن و یا با سیانور روی یک صندلی ، مرگ خود را بنویسند ،
نوشته شده در ۳۱ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

دیگه نوشتنم نمیاد میام اینجا تا یادم بیفته که یه روزگاری از غم و شادی و دلتنگی و عاشقی یه مجموعه کامل داشتم اما الان خالی شدم تقریباً در خلاء زندگی میکنم میام تا دنیامو اینجا پیدا کنم ولی هیچی نیست خالی خالی
نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

اون هیچ وقت خوشحال نبوده..در تمام این مدت که عکسهاش را دیدم و باهاش حرف زدم با چشمانی که غم داشت و صدایی خسته و بی هیجان......من فهمیدم و سکوت کردم.. پسرم در تمام این سال ها که رفته خوشحال نبوده ... این غصه منو می کشه...

نوشته شده در ۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

گاهی یادمـون میــره  آدمای زندگیمــونو چقدردوست داریم.گاهی فراموش می کنیم کـــه بهشون بگیم زندگی بدون وجود اونها چقدر سخته..چقدر کسالت آور...چقدر بیروح...چقدر سرد و یخزذه.....یه سکوت تموم نشدنی..و حسرت نگفته ها

 و زمانی که یادت میاد حرفای نگفته رو باید بزنی اونها اونقدر دورند که گفتن این چیزا برایت یه رویا میشه.....یه قصه ....یه خواب شیرین.........

نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

دوباره دارم میروم سر کار.بعداز یک سال ........اتفاق خوبی ست.خیلی چیزا و خیلی آدمادیگه نیستن ولی با وجود این تغییر و این جاهای خالی که با خاطره باید پرشون کرد من هنوز هستم انگار. یه کم واقعی تر شدم...یه کم شادتر .... با ذهنی خالی تر

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

یک سال بدون تو  برای من گذشت.
من را به سخت جانی خود این گمان نبود

نوشته شده در ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

دیگه خیلی سخت نمی گذره روزا.داره می گذره و نمی دونم چه جوری .........
ولی شبا که سرم رو شونه شه و داریم یه سریال ترکی می بینیم حس می کنم پایان قصه مون همونیه که باید باشه.در واقع دوباره برگشتیم به اول داستان.
این وسطا یه چیزایى گم شده ،یه چیزایى دیگه نیست. ولى اونى که باقیمونده هنوز باارزشه.


نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

هر سال تو این روز دخترم صبح زود منو از خواب بیدار مى کرد تا اولین کسى باشه که تولدمو بهم تبریک میگه.

امسال همراه اول ،اولین پیام تبریک رو برام ارسال کرد!!

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

سال ها پیش ،قبل از این که بخواهم از ایران بروم ،پدرم مى گفت :مثل اینه که به یه مهمونى خوب برى.غذاى  عالى، تفریح ، رقص، همه چى فوق العاده......ولى یه ساعتى مى رسه که دوست دارى برگردى خونه ت.دلت هواى خونه تو مى کنه.دوست دارى لباس راحتتو بپوشى.موسیقى که دوست دارى گوش بدى.روزنامه یا کتابیو که دوست دارى بخوونى ....دوست دارى تو خونه ى خودت باشى.

من اون وقتا مفهوم خونه رو نمى فهمیدم.وقتى که تو غربت دلم براى خونه تنگ شد، تازه فهمیدم خونه چیزى بیشتر از یه ساختمون سنگى بزرگ توى یه خیابون یکطرفه ست.خونه همه ى خیابونا و آدمایى ند که باهاشون خاطره داری.خونه یعنى تعلق یعنى مالکیت، مالکیت به هوا ، خاک ، زبان......ولى این روزها هیچ حس مالکیتى ندارم. آدم ها بیگانه شدند.خیابان ها ناآشنا...تو این خونه نمى تونم لباس راحتیمو بپوشم ،موسیقى دلخواهمو گوش بدم.روزنامه یا کتاب موردعلاقه مو بخونم.

حس غریبى ست زندگى در سرزمینى که انگار مال تو نیست ولى تو در آن به دنیا آمدى،بزرگ شدى،بالیدى.....

این روزها این سرزمین مادرى، نامادرى شده برایم.

نوشته شده در ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

بعضی دوستات تو رو نمی شناسن.دغدغه شو  هم ندارن. این موضوع ناراحت کننده ست. ولی دلت نمی خواد از دست بدیشون.چون از یه زمان جادویی پرت شدن تو زندگیت....و نمیتونی اون زمانو بدون اونا بازسازی کنی..پس سعی می کنی اهمیت ندی که نادیده گرفته شدی..ولی از یه زمانى ،باورش سخت میشه.و تو مى مونى و چراهاى بى شمار.... و پایان یه قصه که مثل همون نادیده گرفتن ،سخت و دردناکه.......

نوشته شده در ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

 می ایستی پشت پنجره و خیره میشی به آسمون تیره.به هوای بارونی.با یه لیوان چای داغ تو دستت و از پشت پنجره نگاه می کنی به حوضچه هایی که پای درختا جمع شده.به برگ های سبز شمشاد که برق افتادن.به طراوت باغچه به تازگیش.

دلت میخواد راه بیفتی توی خیابون و مست بشی از عطری که تو هواست.از بوی خاک خیس. برسی به پارک و زل بزنی به آدما.اونایی که نه خوشحالن.نه ناراحت.در واقع هیچ حسی تو صورتشون پیدا نیست.دوست دارى مرور کنى تمام اون روزاى بارونى رو که برات خاطره شدن. روزایى که با عشق همراه بودن.با خاطره هاى بارونى.روزایى که آدماش اینقدر بى خاطره نبودن.

مى ایستى پشت پنجره و به بارونى خیره میشى که از خاطره هات جارى شده.........

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

نوشته هامو دیگه نمى خونه اون که  به من مى گفت بنویس.

نوشته شده در ٢٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

ما تو زندگی مون با آدمای زیادی آشنا میشیم.دوستی های زمان مدرسه .زمان دانشگاه .تو محل کار ،تو محیط های ناآشنا ، تو تمام جاهایی که زندگی کردیم.بعضی ازاین دوستی ها ادامه پیدا می کنن.نمیدونم چرا.ولی ادامه شون میدیم.شاید چون  زمانی با اون آدما آشنا شدیم که یه دوره ی خوب زندگیمون بوده.اون دوره تموم شده ولی اون آدما هنوز تو زندگیمون هستن . و ما ادامه میدیم .شاید می ترسیم از دست بدیمشون .چون اونا شاهدان روزهای خوب زندگی ما هستن.درواقع یه جورایی می خوایم از روزای خوب زندگیمون محافظت کنیم .اما تغییرات اونا رو نمی بینیم و دنبال چیزی هستیم که دیگه وجود نداره .

دخترم کتاب شعر فوق العاده ای را به من معرفی کرد:کتاب نیست از علیرضا روشن

از لیوان ها

به لیوان شکسته فکر می کنی

از آدم ها

به کسی که از دست داده ای

به کسی که به دست نیاورده ای

همیشه، چیزی که نیست

بهتر است.

نوشته شده در ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

وقتى بچه هستیم دنیاى رها وبدون مرزى داریم.دنیاى کودکانه مان به طرز باورنکردنى پهناور و بزرگ است وهیچ قاعده و قانونى را نمى پذیرد .انگار زمینى نیستیم و پهنه پروازمان به وسعت آرزوهایمان است .هنگامى که با شتاب پا به بزرگسالى مى گذاریم دنیایمان کوچک و محدود مى شود و ما ناگزیر مى شویم تن بدهیم به قواعد این دنیاى کوچک و با کارت بزرگتر ها بازى کنیم و آن گاه قواعد بازى را در این دنیاى ریاکارانه یاد مى گیریم.یادمى گیریم که صورتک هایمان را بسازیم.و با آن به جنگ هم برویم و این جنگ مسالمت آمیز را رفتار متمدنانه بنامیم.یاد مى گیریم همسایه اى صبور باشیم وقتى عجله داریم و خانم پیرهمسایه کلکسیونى از بیماریش را باحوصله ارائه مى دهد.مى آموزیم میزبانى خوش خلق باشیم وقتى مهمانمان را تحمل مى کنیم.و....یاد مى گیریم که خودمان نباشیم. "من رها و بى خیال کودکى" زمینى مى شود و زمینگیر.......

این ها را نوشتم تا بگویم این روزها که هوا عطر وبوى پاییز را دارد ،عجیب دلم هواى نیمکت هاى مدرسه را کرده.خصوصا که بعد از سالها دبیر موردعلاقه ام در دبیرستان،دبیر ادبیاتم را پیدا کرده ام....

نوشته شده در ۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

 دلتنگی حس غریبی ست.

آرام آرام به درون می خزد وگوشه ای منتظر می شود..منتظر یک بهانه.یک عطرآشنا.یک عکس قدیمی.یک خاطره ی دور...........منتظریک بهانه.آن وقت می آید و کنارقلبت آرام می گیرد تابدانی چقدر به تو نزدیک بوده وتو انکارش کرده ای.....تا بدانی چقدردلتنگ بوده ای.

نوشته شده در ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

عادت ها سبک زندگی ما را می سازند.عادت به صبح زود بیدار شدن.عادت به شب زنده داری عادت به پیاده روی ....عادت ها پوست می اندازند وتغییر می کنند.گاه تغییر در این سبک افسرده مان می کند.گاه چنان با تغییر کنار می آییم که یادمان می رود شکل دیگری زندگی می کردیم.گاه این تغییر و آن افسردگی اول جای خود را به آرامشی پایدار می دهد.

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

هردوهفته یک بار،با دوستانم کتابی رابرای مطالعه وبحث انتخاب می کنیم.این جلسات کمی بیشتر از پنج سال است ادامه دارد ودر این مدت کتاب های ارزشمندی خواندم. کتاب اخیرمان مجموعه مقالات پسامدرنیسم دربوته ی نقد با ترجمه ی خسروپارسا است.دراین روزهایی که دیگر سر کار نمی روم،فرزندانم از من دورند وساختار زندگیم کمی متفاوت و بسیاریکنواخت وکسل کننده شده است ،این روزهای کتابخوانی تنها عاملی ست که من را از روزمرگی رها می کند.

نوشته شده در ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

به تازگى کتابى به نام پست مدرنیسم از گلن وارد و با ترجمه ى قادرفخررنجبرى وابوذرکرمى را خواندم .کتاب فوق العاده اى است. درفصل هشتم کتاب مبحثى دارد به نام نامکان ها.انسان شناس فرانسوى مارک اوژه معتقد است که ما در جامعه اى سوپر مدرن زندگى مى کنیم که نامکان ها بیش از پیش بر آن غلبه یافته اند.به عنوان مثال ، مابیشتر وقت خود را در سوپرمارکت ها ، مجتمع هاى تفریحى ، پمپ بنزین ها ،سالن هاى انتظار وغیره سپرى مى کنیم.بیشتر معاملات روزمره مان از طریق تلفن انجام مى شود، به صداى دیجیتالى گوش مى دهیم ، با کامپیوتر کار مى کنیم و ......

اوژه مى گوید: روزگارى یک رابطه ى نظام یافته، منسجم وخلاق بین یک مکان و ساکنان آن وجود داشت.ساکنان این مکان ها به آن ها شکل مى دادند وبر طبق آداب ورسوم وعادات محلى وبومى خود درآن ها زندگى مى کردند.درنتیجه ، این ساکنان حافظه ى فرهنگى پرمایه اى داشتند .آن ها به قول اوژه مزین به تاریخ بودند. امروزه شناخت و تجربه ى ما ازیک مکان، ازقبل تعیین شده است ومتاثر از رشدفزاینده ى ارجاعات خیالى وموهوم است .مکان جایى است که مردم به آن تعلق دارند.نامکان جایى است که شما ازآن عبور مى کنید.دنیا ازطریق تلویزیون ماهواره اى واینترنت وحمل ونقل جهانى هم کوچک تر و هم پیچیده تر شده است .در گذشته ، فواصل ساعات شلوغ درمرکز شهر بیشتر بود، بازار در روزهاى خاصى باز وفعال بود ، فروشگاه ها در ساعات خاصى باز مى شدند اما نامکان ها چنین برنامه زمانى ندارند.آن ها بیست وچهار ساعته و هفت روز هفته ، فعال هستند. اوژه مى گوید : این هاباعث مى شوند مشخصات فردى رنگ ببازند و به تدریج ازبین بروند ودر نتیجه فاقد مکان واجتماع و هویت جمعى مى شویم و این ها یعنى شکل هاى جدیدتر تنهایى .این موارد نیز به نوبه ى خود باعث نوستالژى ،ملى گرایى یا تضاد مى شود. زیرا افراد درجست و جوى سرزمین مادرى ودلبستگى هاى خود هستند .افراد هرروز به بهانه یا دستاویزى  تلاش مى کنند تا از مدرنیته ى جهانى یا شهرى بگریزند .

 

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

تو یکی از این شب ها باهمسرم رفتیم پارک گفتگو. بعداز مدت ها .

ازسر دلتنگی از خانه زدیم بیرون و کمی بعد روی یکی از نیمکت ها نشسته بودیم و آن دورترها رانگاه می کردیم.اتوبان چمران را که مثل یک رودخانه ی خروشان و درخشان در جریان بود.بی توقف.بی خستگی.

آمده بودیم تا یاد دختروپسرمان کنیم که هردو دوراز ما روزگار را می گذرانند.ولی ساعت ها نشستیم و از خودمان گفتیم .شاید این تاثیر اتوبان بود که مانند زندگی دکمه ی توقف نداشت.شاید چون بعد از مدت ها یادمان افتاد که زندگی برای ما هم در جریان است و نمی توان ایستاد و گذر زمان را نظاره کرد.شاید هم درک فلسفی ! من از  اتوبان در واقع درک این واقعیت است که ما تنها شده ایم و حقیقت هولناک تری هم وجود دارد که ما تمام عمر به بچه هایمان پرواز کردن را یاد می دهیم.بهر حال برای ادامه ی این راه ،دلتنگ بودن ، برای هیچ کداممان منصفانه نیست.نه برای ما و نه برای دو فرزندمان.

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

آسمان آبی وابرسپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس،رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دخترمیخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریزازشراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من،گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می ،که می باید، تهی ست

ای دریغ ازتو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگرمستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گرنکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

صد و پنج سال از اولین تظاهراتی که زنان کارگر به دنبال احیای حقوق از دست رفته خود در نیویورک و شیکاگو برگزار کردند  و صد سال از روزی که هشتم مارس به تصویب همه گروه ها و کشورها روزجهانی زن لقب گرفت ،می گذرد.در ایران نود سال پیش نخستین بار این روز به همت ۵٠ زن در انزلی برگزار شد.تا سال ١٣۵٧ این مراسم هرساله به صورت محفلی ومخفی برگزار می شد.زیرا شرایط سیاسی حاکم برجامعه وخفقان موجود در آن سال ها، اجازه برگزاری این مراسم را به صورت عمومی و در فضای باز نمی داد.هشتم مارس ۵٧ اولین گرامیداشت روزجهانی زن در ایران بود که تقریبا بعد از گذشت پنجاه سال به صورت علنی در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار شد.بعد از سال ۵٧ مجددا شرایط برگزاری هشتم مارس محدود شد و زنان فقط درمحافل خصوصی روز زن را جشن گرفتند.اما از سال ٧٨ گروهی از فعالین جنبش زنان موفق شدند مراسم بزرگی در سالن شهر کتاب مرکزی تهران برگزار کنند.از آن سال تاکنون جشن ٨ مارس نه تنها در تهران بلکه در شهرهای دیگر نیز گسترش یافته و برگزار می شود.

هشتم مارس روز جهانی زن بر تمام زنان ایرانی گرامی باد.

نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

من کارم را رها کردم و رها شدم.سال ها درس خواندم و کارفوق العاده ای پیدا کردم و هفت سال باآن زندگی کردم.و شدم یک زن مستقل اجتماعی.کارم جزیی از زندگیم شد ومن جزیی از کارم . در این سال هاحس خوبی داشتم . ازشخصیت اجتماعیم خوشم می آمد.کارم تمام آن چه را که می خواستم به من می داد .ولی مجبور به انتخاب  شدم و کارم را رها کردم .این روزها دیگر به چیزهایی که کارم به من بخشید فکر نمی کنم ،بلکه به آن بخشی فکر می کنم که از من گرفت.یک بده بستان شایدغیر منصفانه.من همان اندازه که به خودم نزدیک شدم از آن هایی که دوستشان داشتم دور شدم.شاید کمی زود باشد که بگویم با وجود دلتنگی برای کارم،همکارانم،محیط کارم و از همه مهم تر خود اجتماعیم،حس آسودگی دارم.

 

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

می خوام بنویسم ونمیشه.هرشب همین وقتا همین جا میشینم و خیره میشم به هزارتوی درونم و کلمه هایی رو که فرار میکنند رو جایی تو مغزم گیر می ندازم .می ریزمشون تو قالب و فرم.

فقط برای این که بگم نازنین درسته که یک هفته ست که رفتی ولی من خوبم.باورکن.

نوشته شده در ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

گاه عشق مان به آدم ها ربطى به خودشان ندارد و بیشتر مربوط به زمانیست که با آن ها تلاقى کرده ایم .در زمانى مناسب ، در مکانى خاص ،دریک خیابان باریک یک طرفه در عصر بلند یک روز تابستان، در یک میدانگاه کوچک زیر بارش شدید باران  .....

و درامتداد زمان ،آن فضا ها رادوباره ساخته ایم ودر این بازسازی ها هربار چیزی کم شده . فرو ریخته . گم شده . فراموش شده. در واقع آن زمان و فضای اولیه بوده که ما را به آن ها وابسته کرده و وقتى بار دیگر در آن فضا قرار مى‌گیریم ، آن حس دیگر وجود ندارد. گویى هیچ وقت نبوده یا اگر هم بوده دیگر آن مغناطیس اولیه را ندارد. .ولی این حقیقت، اصالت آن عشق رااز بین نمی برد.من  در حال باز سازیم.بازسازی زمان های از دست رفته ،بازسازی مکان های فراموش شده . بازسازی خودم...

 

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

برف هم آمد و به قول اصحاب خبر، چهره شهر سفید شد!

برف یعنی یک عالمه حرف و قصه و خاطره.قصه ای که از زمستان شروع می شد.حرف های زمستانی ،خاطره های برفی........

نوشته شده در ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

 امروزتولد دخترم است .خیلى حرف ها آماده کرده بودم که این جا برایش بنویسم .این که به وجودش افتخار مى کنم .این که غایت آرزوى هر مادرى داشتن چنین فرزندى است .این که وجودش به زندگى من کیفیت و عمق بخشیده و خیلى چیزهایى که بتواند عشقم را برایش معنى کند .ولى در نهایت دیدم این حرف ها را همیشه به او گفته ام و در گوشه ى کتاب ها ونوشته هایم همیشه نوشته یا شعرى پیدا مى شود که خطاب به او باشد.

    ذهنم را ورق مى زنم .نوزادم را مى بینم که گریه مى کند وچانه کوچکش مى لرزد ومن نگران مى شوم که او را از دست بدهم .مى بینمش که با برادرش در حیاط خانه به بازى مشغول است و من از پنجره اطاق به تماشا ایستاده ام .اورا مى بینم که از روزهاى مدرسه با شوق تعریف مى کند .او را مى‌بینم که قد مى کشد وبزرگ مى شود وگفتنى هایش از دنیاى اطراف بیشتر مى شود . مى دانم روزى مى رسد که زیر این سقف زندگى نخواهد کرد واین دلتنگم مى کند فقط این حس که من همیشه مادرش خواهم بود آرامم مى کند .

گنجینه زندگیم تولدت مبارک.

 

                                                                      

 

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

وقتی دختر وپسرم کوچک بودندهرشب قبل از خواب برایشان قصه می گفتم.یک قصه ای بود که خودم آن را خیلی دوست داشتم :جوجه گنجشک ها از مادرشان می خواستند برایشان قصه بگوید تا خوابشان ببرد.گنجشک می گفت قصه آن رود را بگم که آواز می خووند؟ بچه ها باشادی می گفتند بگو.میگفت نه بزارین قصه اون درخت روبگم که پرنده روش لونه داشت .جوجه ها میگفتند آره همین قصه روبگو . ومادر دوباره میگفت نه میخوام قصه اون کوهو بگم که......ولی جوجه ها دیگه خوابشون برده بود!

بچه های من ولی عاقل تر بودند و این داستان راضیشان نمی کرد و یک داستان کامل می خواستند.این شب ها اینجا می آیم و می خواهم داستانی از شهرم ،جامعه ام دوستانم ،زندگیم ،روزهایم بنویسم.ولی داستان در ذهنم می ماند و من می مانم و یک دنیا حرف ناتمام و شبی که تمام شده .....

کلا آدم ناتمامی شده ام .

نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin