درخت اقاقیا

بوی خاک خيس ٬ آسمان تيره و صدای بارش باران به يادم می آورند که هنوز هم در اين روزمرگی مفرط ٬ چيزهايی هستند که بوی عشق می دهند ٬بوی جوانی . برای قلبی که چنين گرم و جاندار می تپد سجده عشق می گذارم .

نوشته شده در ۳۱ امرداد ۱۳۸٢ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

به دنيا آمدن : زمانی که دستها برای در آغوش کشيدنت هنوز جوانند .

رشد کردن : هنگامی که گستره ای به وسعت کهکشان پيش رو داری .

مبارزه کردن : وقتی که فکر می کنی دنيا فقط با دستان تو ساخته می شود .

بزرگ شدن : زمانی که دنيا برای آرزو های تو هنوز خيلی کوچک است .

و تمام شدن : در حالی که هنوز از لحظه شروع خيلی دور نشده ای .

نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


چشمانم رامي بندم دررويا مي بينم كودكي هشت ساله ام؛كودكي هشت ساله ام كه بيقراري باد را در وجودم ريخته اند . دربدن نحيف و بسيارلاغرم اشتياقي به وسعت آسمان براي كشف دنياوجوددارد كشف مورچه ها؛برگها؛پرندگان؛آسمان آبي و هرچه كه نمي تواندبامن حرف بزند . خانواده ام گسترده ترازآن است كه من لاغر كوچك خيالباف درآن به چشم بيايم وخانه ام قشنگترين مكان دنياست من كنارشمشادهاي باغچه مي نشينم وباگلهاي رز؛محمدي و ياس صحبت مي كنم ومي دانم به من گوش مي دهندمي دانم ياس سفيدخوشبو دستان مرادوست دارد .صبح هاي تابستان به حياط مي آيم و روي پله ايوان مي نشينم و به آسمان آبي خيره مي شوم . اكنون پانزده ساله ام عاشق وبيقرار؛ به تمام دنيا و طبيعت عشق مي ورزم و هرحركتي در دور و برم دنيايي ازمعني برايم به دنبال دارد . بيشتروقتم زيردرخت اقاقيا مي گذرد كاش مي توانستم در اين سن آينده خود و اين درخت را پيش بيني كنم زمستان است ومن پشت پنجره اطاق جلويي ايستاده ام به آسمان تيره نگاه مي كنم به بارش آرام و نرم برف،حس مي كنم زماني زيباتر از اين لحظه هرگز درزندگيم نداشته ام اين برف زيبا و سفيد، اين آسمان كبود تيره ، اين شب خاموش و من بيقرار چگونه دوباره تكرارخواهيم شد؟دنيا در اطراف من به خواب رفته است ومن آرزو مي كنم دراين لحظه به ابديت پيوند بخورم باسنگ هاي بي جان ، با گياهان خاموش و راز دار و با هواي معطري كه درهمه جا جريان دارد حس مي كنم چشمانم آنقدر وسعت يافته اند كه تمامي آنچه در دور و برم مي گذرد همه را تا ديرباز به حافظه ام منتقل كنند و من فقط بابستن چشمانم آنها را همانگونه كه ديده ام دوباره به ياد آورم .در ايوان خانه مان خوابيده ام يك شب تابستاني است و من هجده ساله ام هيچوقت اينقدرعاشق نبوده ام نسيم خنكي مي وزد و درختان به رقص مي آيند.
صداي قشنگي دارند و من حاضرم تمام زندگيم رابراي اين لحظه جاوداني فدا كنم حس مي كنم دنيافقط يك خيابان است كه درآن يك خانه وجوددارد،
خانه اي باگلهاي رز،محمدي،شمشادويك درخت اقاقيا كه مثل من عاشق است ودراين خانه فقط يك نفرزندگي مي كند با قلبي به بزرگي تمام دنيا: عاشق وسخاوتمند.
به خانه ام بازگشته ام آرامشي رامي خواهم كه زندگي باتنگ نظري آن را ازمن دريغ كرده است به خانه قديمي ام آمده ام تازيردرخت اقاقيابنشينم وبا آن حرف بزنم ازچيزهايي بگويم كه ديگرنيستند: از پدرم كه خاطره اش هنوزهواي خانه رامعطر مي كند،از روزهاي خوب ،ازشب هاي به يادماندني
حس مي كنم هزارساله ام به درختم خيره مي شوم چيزي نمي بينم نه تسكيني ، نه مرهمي ،نه دلجويي : هيچ چيز
من تنهاشده ام خانه مرافراموش كرده است روح آن بارفتن پدرم رفته است اكنون فقط يك موجودسنگي است دريك خيابان فرعي، از آن زمان كه ماه مي تابيد ودرخت من بلندنفس مي كشيد وهوامعطر بود زمان طيادي گذشته است حتي ديگرمطمئن نيستم كه منهم همان باشم كه زماني در اين خانه زندگي مي كرد .
بله، او هم رفته است

نوشته شده در ٢٦ امرداد ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

دير زمانيست واژه ای به نام عشق در لابلای کتابهای اشعاری چون ليلی و مجنون / وامق و عذرا /شيرين و فرهاد زندگی می کند . او مانند کودک مضطربی است که از ازدحام ماشين ها / هياهوی آدم ها / رايانه ها و ديگر ره آوردهای تمدن جديد می ترسد . او قلبش برای يک احساس ماندگار و عميق می تپد ؛ او هنوز از گرمای نگاههای تبدار داغ می شود ؛ او هنوز از سکر کلام عاشقانه مست می گردد . او در گو شه ای بسيار دور در درون ما به انتظار نشسته است .

او را صدا کنيم .

نوشته شده در ٢٤ امرداد ۱۳۸٢ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

برای درک هزينه ای که بابت ايرانی بودن می پردازيم لازم نيست الزاما زهرا کاظمی باشيد يا يکی از دانشجويان خوابگاه علامه طباطبايی .کافيست فقط يک سرباز باشيد ؛ سربازی که در نيروی انتظامی و سازمان زندانها خدمت می کند و وظيفه اش سرويس دهی به زندانيان است و به نوعی زندانی زندانی ها ! 

خدماتی از قبيل بردن آنها به دادسرا ها و بازگرداندنشان به زندان و خريدن خطر فرار زندانی - که گاه سه برابر شما عمر و تجربه مفيد دارد - توسط همدستانشان که چون اشباح سرگردان در اطراف دادسراها در ترددند و به قول فرمانده :  دو ترکه با موتور هوندا می آيند و سه ترکه جيم می شوند . و مدت سربازی شما ۱۵+۲سا ل می شود .بردن آنها به بيمارستان و پيه انتقال ويروس بيماريهايی  چون ايدز و هپاتيت را بر تن مقدس سربازی ماليدن .

حال ممکن است که شما چون نياکان بنده به خدمت سربازی به عنوان پروسه ای در جهت مرد شدن نگاه کنيد که فی نفسه ديد بدی نيست ؛ به شرط آنکه نظام وظيفه با تبصره های جديد الک برندارد و دانه درشتها را کنار بگذارد .ضمن آنکه مسئوليت مراقبت از زندانی ها مستلزم تربيت افراد مجرب و کار کشته است و نمی توان و نبايد از جوانان بی تجربه در اين راه هزينه کرد .اين منصفانه نيست که ؛

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل شد .

نوشته شده در ٢۱ امرداد ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

استاد می گويد :

بنويس ! چه يک نامه خاطرات روزانه يا ياداشتی موقع صحبت با تلفن . اما بنويس !                                                                                     با نوشتن به خدا و به ديگران نزديک تر می شويم . اگر می خواهی نقش خودت را در دنيا بهتر بفهمی بنويس .                                         سعی کن روحت را در نوشته ات بگذاری حتی اگر هيچ کس کارت را نمی خواند - يا بدتر حتی اگر کسی چيزی را بخواند که نمی خواهی خوانده شود - همين نوشتن به ما کمک می کند افکارمان را تنظيم کنيم و پيرامون را واضح تر ببينيم . يک کاغذ و قلم  معجزه می کند .درد را تسکین می دهد  روياها را تحقق می بخشد و اميد های از دست رفته را باز می گرداند .

کلمه قدرت است .                                                 

 

نوشته شده در ٢٠ امرداد ۱۳۸٢ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

I finally did what my mother asked me to do
this is for her
i hop she likes it
نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳۸٢ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin