درخت اقاقیا

آخرين كلام ، آخرين لبخند ، آخرين افسوس ، آخرين تشويش. وقتى دست دراز می كنی تا نوشته اى را بردارى شايد اين آخرين حركت

دست تو باشد ولحظه اى بعد گویی هيچ حياتى هرگز وجود نداشته است جسمى بی جان ، قرارگرفته با آرامشى لبريز وبي وزن

بى دغدغه ، فارغ از دلمشغولى هاى ابدى،آسوده ازآه ها وگاه ها ،مانند تكه ابرى سبك وسيال دردوردستها ، مه آلود و دست نيافتنى…..و تمام

نقطه پايانى برعمرى هزارساله ونگاهى به عقب ، به ماورأ ، به جايى كه زندگى هنوز درجريان است بى حضورمادى تو

ولى ديگران ادامه مى دهند درجغرافيايى كه خالى ازتوست ، باتاريخى كه بدون تونگاشته مى شود.

نوشته شده در ٢۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

من تورامشغول مي كردم دلا ياد آن افسانه كردى عاقبت

دلم برايت تنگ شده است ، اى يگانه ترين يار! دلم براى عصرهاى تابستان ، دست نوازشگرآب كه شاخه ها وبرگ ها راهميشه عاشق خود مى كرد ، براى فاصله كوتاهى كه بين مان بود وهرگز آن را طى نكرديم ، براى ماه كه دردوردستها به ما لبخند ميزد ،براى عشق كه معناى عميقى برايمان داشت وبراى آن احساس ناب شيرين كه آنجا درميان روزها و شبها ى تكرارنشدنى جا مانده است تنگ شده است .

 

 

نوشته شده در ٢٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

چشمانم را می بندم . در تاريکی عميقی که پشت ديدگانم حکمفرماست به تونل زمان قدم می گذارم .خود را می بينم که بر کف قايق کوچکی دراز کشيده ام . آبی آسمان تا بينهايت ادامه دارد و خورشيد جايی در دور دستها آخرين نفسهايش را می کشد . من دراز کشيده ام و به آسمان خيره شده ام . قايق در حرکتی گهواره وار بالا و پايين می رود و نوای ملايم موجها همراه با صدای مرغان دريايی مانند طنين يک موسيقی گوش نواز مرا در خلسه برده است . گهگاه در دور دستها مرغی فريادی گلايه وار سر می دهد و همراه با اين نوای محزون موجی قهر آلود خود را رها می کند و به شتاب سر به دامان شنهای ساحل می گذارد . تن داغ شنها او را آرام می کنند و به دريا بازش می فرستند . موج ها مرا به آن دور ها می برند جايی که دريا و آسمان بهم پيوسته اند .

کاش پشت پلکهايم می ماندم . کاش کسی صدايم نمی زد

نوشته شده در ٢٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

يك كاغذسپيد،يك قلم روان،يك رديف واه ،سرمايه هايي براي گفتن آنچه توراازدرون به بندكشيده اند
براي گفتن حرفهايي كه بايدگفته مي شدندولي هرگزگفته نشدندودردرونت “حريق هاي دهشتناك “ بر
پاكردندبراي حرفهايي كه بايدچون مرواريدي درون صدف،دراعماق قلب باقي مي ماندندولي برزبان جاري
شدندوازكف رفتندوحسرتي ابدي برجاي گذاشتـند
نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


ساعت صفر ساعتي كه دريچه هاي بسته مغز بازمي شوند،ساعتي كه ترانه هاي فراموش شده قلب دوباره برزبان جاري ميگردند
ساعتي بين زندگي ومرگ، بين بودن ونيست شدن،ساعتي براي با“او”بودن وتنهابا “او“وبراي “او“گفتن:
“گفتن بي هيچ هراس ودلهره گفتن
ياري كن مرا به گفتن
ياري كن“
نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

“مرا باده سرگرداني نوشانده اي”
ازدست خودم كلافه ام،روز وشب رادركشمكشي تمام نشدني بامن دروني ام مي گذرانم،اودر درونم به انتظارنشسته است :بيقرار و
پرهياهو،خروشان وپرتلاطم ،خسته ازتمامي ناگفته ها،دلتنگ صداهايي كه ديگرنمي شنود،نگاههايي كه ديگرنمي بيند
كودك شاددرون من افسرده است،باورنداردعمرخاطره هاي خوب سپري شده است،مي شكندكه محكوم به توقف وايستادن است
هنگامي كه ديگران به پيش مي روند
شبهاناله هاي غمگينش رادردرونم مي شنوم كه پيوسته تكرارمي شود،اورامي بينم كه درزواياي پنهان روحم باديدگاني خيس به من
مي نگرد،ملتمسانه مي خواهد برويم ولي من توانش راندارم ،آه مي كشم،اوراتنها مي گذارم و
“دوره مي كنم شب را وروز را
هنوز را”

نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin