درخت اقاقیا

 

امروز باید از عشق نوشت. " وچه لحظه هایی تلخ تلخ شیرین شیرین وگاه دردناک. " ولی امروز روزیست که نباید ازتلخی ها نوشت باید دختر جوانی را به یاد آورد که دوران متفاوتی در زندگی داشته مثل همه آدمها .خیلی زود عاشق شده خیلی زود ازدواج کرده و تمام کارهایی را که آدمهای دیگر با عقل انجام می دهند با قلب انجام داده ودر این سنین میانسالی گرفتار مفاهیم فلسفی شده.درگیرقلب و مفهوم انتزاعی آن وآن توده

گوشتینی که پشت استخوانهای سینه در حال تپیدن است.و زبان شاعرانه ای که برای توصیف عشق به کار می گیریم و دیگر جواب نمی دهد.ولی برای امروز عشق را

 عشق است.

از هرطرف که رفتم جز حیرتم نیفزود

آوخ از این بیابان زین راه بی نهایت.    

نوشته شده در ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

دوستی داشتم به اسم نادره از دوره راهنمایی تا پایان دبیرستان باهم بودیم .آدم بزرگی بود افکار بزرگی داشت .و حالا که اینها رادارم برای خودم تکرار می کنم میدانم که افکاربزرگ داشتن یک عبارت بی مفهوم وکلی است.و از آن آدم چیز زیادی ترسیم نمی کند. ولی این نوشته از آن دست نوشته هاست که آدم برای دل خودش می نویسد. نادره بعد ازتمام شدن دوره دبیرستان برخلاف ماها که فکر ازدواج ودانشگاه وازدواج! بودیم فکررفتن از ایران بود وخیلی زود هم رفت وقتی از مادرش شنیدم  رفته تا یک هفته حالم بد بود. گویی او به همه آرزوهای دست نیافتنی دوران دبیرستان رسیده بود.خیلی ساله که ازش خبر ندارم. خیلی دلم براش تنگ شده. خصوصا این روزها. دلم می خواهد بدانم الان چگونه فکر می کند؟ ایده آلهایش را هنوز دارد؟ دلم می خواهد بدانم حال درونش چگونه است. چون حال درون من خیلی بد است.

نوشته شده در ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

این روزها دچار خشم مهارنشدنی هستم که بطور ویران کننده ای درونم را ازهم پاشیده است. ومن منفعلانه به زندگی ادامه می دادم وفکر می کردم این سبک زندگی من است ولی اکنون بعداز دیشب بارانی می خواهم خشم راکنترل کنم .بودا می گوید "آدمی باید مثل آب باشد نه مثل صخره.همیشه دربلندمدت این آب است که برسنگ پیروز می شود."

و نازنینم که می دانم خواننده این سطور هستی بدان این درک تازه را مدیون وجود مهربانت هستم.

 

نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

چهارشنبه عصررفتم چندتا کتاب تازه خریدم سیاهآب(منجلاب) ازجویس کرول اوتس با ترجمه مهدی غبرایی.هروقت کارم داشتی تلفن کن از ریموند کارور.روزی روزگاری دیروز که مجموعه داستانهای برگزیده مجله نیویورکر باترجمه لیلانصیری ها است.روزی روزگاری راقبلا خوانده بودم ولی کتابش رانداشتم خود داستان روزی روزگاری دیروز نوشته حنیف قریشی  که محشر است.امروز کتاب سیاهاب راخواندم ازخانم اوتس قبلا مجموعه داستان کوتاه هرچه می خواهی بامن بکن راخوانده بودم ولی کتاب سیاهاب چیز دیگری است یک دنیای پراز آرمانخواهی وریاکاری .دنیایی که آدمهایش رامی شناسیم شاید کمی هم آنها راباور می کنیم یاشاید دوست داریم باورشان کنیم گرچه می دانیم به حقیقتی که می گویند باور ندارند.کلی کلیهر دخترخوب وبیست وشش ساله ی آرمان گرایی است که درجشن چهارم جولای به سناتوری برمی خوردوازجان ودل شیفته مردمسن وقهرمان می شود.کلی مظهر رویاهای رمانتیک وشکننده ی زنان سرزنده ودلیری است که جذب قدرت مردان مقتدر می شوند.آن دودراتومبیل فاجعه باری پیش می روند که هرلحظه آرزو می کنیم به مقصد نرسد.

مقصد جشنی است که رنگ کابوسی فراواقعی به خود گرفته است.

نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

 

"آن روزها دردورانی اززندگیم بودم که حضورسمج دنیا وناکارآمدی همه عقایدونظریات فرسوده روزگارم را سیاه کرده بود.احساس می کردم که هیچ کاری ازدستم

برنمی آید.زمان قصد داردبه کامش بکشاندم وبه کامم می کشید.درهرحال حس می کردم کم کم وبه طرزچاره ناپذیری همه ی امیدهامان قطع می شود.تنها من نبودم که احساس می کردم آن یقینی که جوانی مان را فریفته بودبی سروصدا درحال نابود شدن بود. اما چیزی که مرا به وحشت می انداخت نظربرخی دوستانم بودکه می گفتند چاره ای ندارم جزاینکه آن وضع رابپذیرم.درخصوص مرگ نظریه ها دررمانی خوانده بودم آدم ازخودش می پرسدچراتااین حداین چیزها راجدی تلقی کردم؟آن دنیای رویایی آن آرمان شهرزیبا این که خودت همان خودت باشی ونخواهی هیچ تغییری کنی اماجامعه راکاملا متحول کنی آیافقط یک فکر بچه گانه بود؟"این شروع جادویی کتاب کاناپه ی قرمزاز میشل لبر باترجمه عباس پژمان است.

 

 

نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

ازسالن میلاد می‌آیم ازتماشای فیلم زمهریر وبسیارعصبانیم مثل آقای رویین تن ولی جنس عصبانیت من باایشان کمی متفاوت است .فیلم بدی رادیده ام که با پیش زمینه ای که برایش ساخته بودند فکرمیکردم بایدخوب باشد ولی فاجعه بوددرواقع به نوعی فریب خوردم وعصبانیم.ازدروغی که درفیلم بودازدلسوزی مزورانه برای شهیدان ازفرصت طلبی ازنمایش دروغین متفاوت بودن.وازتمام نمادهایی که مقدسندولی شده اند مرغ عزاوعروسی .از نمایش روحوضی جبهه که همه توش بودندبجز دشمن.خلاصه بامضحکه ایکه آقای رویین تن درست کرده بود جماعت شدند یک گلوله آتش و درجلسه نقدفیلم ازخجالت ایشان درآمدند جالب ترازهمه منتقدی بودکه درخواست کرداز مرحوم آغاسی -خواننده لب کارون - اعاده حیثیت شود! من امشب جواب سوالم راکه چرامردم باسینما قهرند را ازفیلم زمهریر گرفتم ممنون آقای رویین تن.

نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

دیروز سه شنبه ساعت یک ونیم ظهررفتم سینمافلسطین برای دیدن فیلم به رنگ ارغوان ازحاتمی کیا. وقتی برگشتم خانه توفکربودم وزارت ارشادباتوقیف فیلمها ونمایش آنها در زمانی دیگر چه به روزکارگرداتها می آورد.فیلم به رنگ ارغوان فیلم خوبی نبود-به نظرمن- شایداگردرزمان خودش به نمایش درمی آمدموضوعش اینقدر به نظرکهنه نمی آمدولی گذشته ازموضوع ریتم کندفیلم حرفهای کلیشه ای وارزشی ومجموع رخدادهای باورنکردنی  ازضعفهای فیلم بودند.چندی پیش فیلمی آلمانی دیدم باموضوع نویسنده ای که ازمخالفان دولت نازی است وخانه ومکالمات خصوصی اش تحت کنترل وشنود.ماموری که شنودراانجام میدهدبه تدریج به نویسنده وهمسر او علاقمندمیشودوازجریاناتی که درخانه نویسنده میگذردچیزی گزارش نمیدهد.عناصرفیلم به قدری منطقی وزیبادرجای خودقرارگرفته بودندکه ساعتها ذهن وقلب ببیننده رادرگیرخودمی کردند.چیزی که درموردبه رنگ ارغوان اتفاق نمی افتاد. شاید خیلیهاازفیلم خوششان بیایدکمااینکه وقتی من به دخترم گفتم کدام ماموراطلاعاتی این قدرزودعاشق میشود؟ درجوابم گفت این داستان ماموریست که خیلی زودعاشق میشود !  به عبارتی داستان ازمنطقی تبعیت میکند که منطق آنراقبول نمی کند. ولی فیلم یک صحنه فوق العاده داشت دوتااز دانشجوهاتار می زدندو کوروش تهامی بادف وارد میشد ونزدیک صورت ارغوان شروع میکرد به دف زدن . البته اینجا هم پلیس همه جاحاضروارد میشدوکل حال وهوارابه بادمی داد.پارسال وقتی فیلم درباره الی رادیدم ازسینماکه بیرون آمدم دلم میخواست فقط راه بروم ساعتها خیابانها آدمها فقط بگذرم وبروم .یک حال عجیبی  داشتم. امسال همون حال عجیب راداشتم ولی میخواستم زودتربرسم خانه.

نوشته شده در ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

صبح وقتی کوه رادیدم هوس کوهنوردی زد به سرم. یاد ۵شنبه ها افتادم که با نیلوفر وآزاده میرفتیم توچال. اول قرارمی ذاشتیم تاکافه مرتضی بیشترنرویم بعدمیرفتیم بالاترکافه آبشار وبعدتو پناهگاه نشسته بودیم و تن ماهی می خوردیم. یکبارهم گم شدیم .زمستان بود وهوا زودتاریک میشدما قبل ازظهربالارسیده بودیم وتصمیم گرفتیم ازکلک چال برگردیم. ولی گم شدیم وهوا هم تاریک شدحسابی ترسیده بودیم آنشب چهره دیگری ازکوه دیدم ترسناک تهدیدکننده و بی گذشت. مثل مبارزی شده بود که ازناتوانی وضعف حریف  آگاه  است ولی  به جدال نابرابرادامه میدهدوقتی  به  روستای  آبک  رسیدیم  همه مان حال عجیبی  داشتیم  فقط میخواستیم زودتر به خانه هامان برویم  وفراموش کنیم .بعدازآن یک  ۵شنبه دیگر تنها رفتم دیدم کوه دیگر برایم مثل گذشته هانیست چیزی بین ماتغییر کرده بود هردو به یک شناخت تازه ازهم رسیده بودیم.  فکرکردم اگرتابالا بروم حسم بهتر میشود ولی فایده ای نداشت.الان دوسه سالی میشود که دیگرکوه نرفته ام وامروز وقتی آنراچنین نزدیک و مهربان دیدم فکر کردم شاید اوهم دلش برای من تنگ شده.

نوشته شده در ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin