درخت اقاقیا

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

آسمان آبی وابرسپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس،رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دخترمیخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریزازشراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من،گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می ،که می باید، تهی ست

ای دریغ ازتو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگرمستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گرنکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

صد و پنج سال از اولین تظاهراتی که زنان کارگر به دنبال احیای حقوق از دست رفته خود در نیویورک و شیکاگو برگزار کردند  و صد سال از روزی که هشتم مارس به تصویب همه گروه ها و کشورها روزجهانی زن لقب گرفت ،می گذرد.در ایران نود سال پیش نخستین بار این روز به همت ۵٠ زن در انزلی برگزار شد.تا سال ١٣۵٧ این مراسم هرساله به صورت محفلی ومخفی برگزار می شد.زیرا شرایط سیاسی حاکم برجامعه وخفقان موجود در آن سال ها، اجازه برگزاری این مراسم را به صورت عمومی و در فضای باز نمی داد.هشتم مارس ۵٧ اولین گرامیداشت روزجهانی زن در ایران بود که تقریبا بعد از گذشت پنجاه سال به صورت علنی در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار شد.بعد از سال ۵٧ مجددا شرایط برگزاری هشتم مارس محدود شد و زنان فقط درمحافل خصوصی روز زن را جشن گرفتند.اما از سال ٧٨ گروهی از فعالین جنبش زنان موفق شدند مراسم بزرگی در سالن شهر کتاب مرکزی تهران برگزار کنند.از آن سال تاکنون جشن ٨ مارس نه تنها در تهران بلکه در شهرهای دیگر نیز گسترش یافته و برگزار می شود.

هشتم مارس روز جهانی زن بر تمام زنان ایرانی گرامی باد.

نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

من کارم را رها کردم و رها شدم.سال ها درس خواندم و کارفوق العاده ای پیدا کردم و هفت سال باآن زندگی کردم.و شدم یک زن مستقل اجتماعی.کارم جزیی از زندگیم شد ومن جزیی از کارم . در این سال هاحس خوبی داشتم . ازشخصیت اجتماعیم خوشم می آمد.کارم تمام آن چه را که می خواستم به من می داد .ولی مجبور به انتخاب  شدم و کارم را رها کردم .این روزها دیگر به چیزهایی که کارم به من بخشید فکر نمی کنم ،بلکه به آن بخشی فکر می کنم که از من گرفت.یک بده بستان شایدغیر منصفانه.من همان اندازه که به خودم نزدیک شدم از آن هایی که دوستشان داشتم دور شدم.شاید کمی زود باشد که بگویم با وجود دلتنگی برای کارم،همکارانم،محیط کارم و از همه مهم تر خود اجتماعیم،حس آسودگی دارم.

 

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin