درخت اقاقیا

 

اولین مطلب وبلاگم را هفت سال پیش در20 مرداد82 نوشتم.هفت سال زمان زیادی است.دراین هفت سال،اتفاقات زیادی افتاده.چه درزندگی شخصی وچه در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم.زندگی شتاب زیادی دارد .خصوصا در جامعه ما که دوران گذار را می گذراند. این روزها که به هفت سالگی این دریچه فکر می کنم نمی دانم اتفاقات این دوره سپری شده را چگونه معنی کنم.از تغییراتی که در زندگی خودم رخ داده شروع میکنم و می آیم بالاتر.دخترم ،پسرم،همسرم.خانواده ام ،دوستانم،همکارانم،همشهریهایم،هموطنانم واین دایره هی بزرگ وبزرگ تر می شود ومن آن پایین ها کوچک و کوچک ترمی شوم.تقریبا محو. وآن قدر غرق در اتفاقات پیرامونم می شوم که خودم را در آن دورها فراموش میکنم.

این نوشته رابا اولین مطلبم پایان می برم.

استاد می گوید:

بنویس!چه یک نامه، خاطرات روزانه، یا یادداشتی موقع صحبت با تلفن.اما بنویس.

با نوشتن به خدا و دیگران نزدیک تر می شویم. اگر می خواهی نقش خودت را در دنیا بهتر بفهمی بنویس.سعی کن روحت را در نوشته ات بگذاری.حتی اگر هیچ کس کارت را نمی خواند.- یا بدتر ،حتی اگرکسی چیزی را بخواند که نمی خواهی خوانده شود- همین نوشتن به ما کمک می کندافکارمان را تنظیم کنیم و پیرامون را واضح تر ببینیم.

 یک کاغذ وقلم معجزه می کند.درد را تسکین می دهد. رویاها را تحقق می بخشد و امیدهای از دست رفته را باز می گرداند.

کلمه ،قدرت است.

تقدیم به

dove &chick

نوشته شده در ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

رادیوی ماشین روشن است وگوینده از زیبایی های طبیعت بکر شمال می گوید.از آرامشی که دریا به انسان می دهد و زیبایی درختان که چشم را می نوازدوما در هوای خفه کننده تونل توحید در ترافیک مانده ایم.ماشینها بی جهت بوق می زنند.کمی جلوتر دو راننده دست به یقه شده اندو من شیشه ماشین را بالا می برم تا بد وبیراهشان را نشنوم.و گوینده همچنان از طبیعت و آرامش و باغ و رود می گویدو اشعار مرتبط می خواند.از تونل که بیرون می آییم تابلوی بزرگی نظرم راجلب می کند: تولید زباله در تهران دوبرابر استاندارد جهانی است. به قول آن رپر ایرانی:ما سرتریم تو بدتری.هنوز گوینده تو فاز باغ وبوستان است .به شهری فکر می کنم که درزمینه ترافیک ،شلوغی،اعتیاد،افسردگی ،ایست قلبی، تصادف رکورد دار است. شهری که قطعات گورستانش کمتر از یکماه پرمی شوند.شهری که فقط یک رسانه ملی دارد واین رسانه ملی گویا خیال بیدار شدن ندارد.

نوشته شده در ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

 

جمعه ها را خیلی دوست دارم. زمانیست برای فکرکردن به تمام هفته و نامه اعمالی که خودم هرغروب جمعه آن را باز می کنم تا به یاد بیاورم که در طول هفته چقدر خودم را دوست داشته ام و این ربطی به خودخواهی ندارد. می خواهم یادم نرود که فرصت محدودی دارم و دو بار به دنیا نمی آیم .هرچند به تناسخ اعتقاد دارم ولی در شکل وسبک فعلی ام زمان کوتاهی زندگی خواهم کرد ومی خواهم به آن کیفیت مطلوب بدهم.

ده سال از فوت شاملوی بزرگ می گذرد.شاعری که بخشی از تاریخ سیاسی و اجتماعی این مملکت است. این جمعه را می خواهم فقط به شاملو فکرکنم.

 

 

نوشته شده در ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin