درخت اقاقیا

به تازگى کتابى به نام پست مدرنیسم از گلن وارد و با ترجمه ى قادرفخررنجبرى وابوذرکرمى را خواندم .کتاب فوق العاده اى است. درفصل هشتم کتاب مبحثى دارد به نام نامکان ها.انسان شناس فرانسوى مارک اوژه معتقد است که ما در جامعه اى سوپر مدرن زندگى مى کنیم که نامکان ها بیش از پیش بر آن غلبه یافته اند.به عنوان مثال ، مابیشتر وقت خود را در سوپرمارکت ها ، مجتمع هاى تفریحى ، پمپ بنزین ها ،سالن هاى انتظار وغیره سپرى مى کنیم.بیشتر معاملات روزمره مان از طریق تلفن انجام مى شود، به صداى دیجیتالى گوش مى دهیم ، با کامپیوتر کار مى کنیم و ......

اوژه مى گوید: روزگارى یک رابطه ى نظام یافته، منسجم وخلاق بین یک مکان و ساکنان آن وجود داشت.ساکنان این مکان ها به آن ها شکل مى دادند وبر طبق آداب ورسوم وعادات محلى وبومى خود درآن ها زندگى مى کردند.درنتیجه ، این ساکنان حافظه ى فرهنگى پرمایه اى داشتند .آن ها به قول اوژه مزین به تاریخ بودند. امروزه شناخت و تجربه ى ما ازیک مکان، ازقبل تعیین شده است ومتاثر از رشدفزاینده ى ارجاعات خیالى وموهوم است .مکان جایى است که مردم به آن تعلق دارند.نامکان جایى است که شما ازآن عبور مى کنید.دنیا ازطریق تلویزیون ماهواره اى واینترنت وحمل ونقل جهانى هم کوچک تر و هم پیچیده تر شده است .در گذشته ، فواصل ساعات شلوغ درمرکز شهر بیشتر بود، بازار در روزهاى خاصى باز وفعال بود ، فروشگاه ها در ساعات خاصى باز مى شدند اما نامکان ها چنین برنامه زمانى ندارند.آن ها بیست وچهار ساعته و هفت روز هفته ، فعال هستند. اوژه مى گوید : این هاباعث مى شوند مشخصات فردى رنگ ببازند و به تدریج ازبین بروند ودر نتیجه فاقد مکان واجتماع و هویت جمعى مى شویم و این ها یعنى شکل هاى جدیدتر تنهایى .این موارد نیز به نوبه ى خود باعث نوستالژى ،ملى گرایى یا تضاد مى شود. زیرا افراد درجست و جوى سرزمین مادرى ودلبستگى هاى خود هستند .افراد هرروز به بهانه یا دستاویزى  تلاش مى کنند تا از مدرنیته ى جهانى یا شهرى بگریزند .

 

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |

تو یکی از این شب ها باهمسرم رفتیم پارک گفتگو. بعداز مدت ها .

ازسر دلتنگی از خانه زدیم بیرون و کمی بعد روی یکی از نیمکت ها نشسته بودیم و آن دورترها رانگاه می کردیم.اتوبان چمران را که مثل یک رودخانه ی خروشان و درخشان در جریان بود.بی توقف.بی خستگی.

آمده بودیم تا یاد دختروپسرمان کنیم که هردو دوراز ما روزگار را می گذرانند.ولی ساعت ها نشستیم و از خودمان گفتیم .شاید این تاثیر اتوبان بود که مانند زندگی دکمه ی توقف نداشت.شاید چون بعد از مدت ها یادمان افتاد که زندگی برای ما هم در جریان است و نمی توان ایستاد و گذر زمان را نظاره کرد.شاید هم درک فلسفی ! من از  اتوبان در واقع درک این واقعیت است که ما تنها شده ایم و حقیقت هولناک تری هم وجود دارد که ما تمام عمر به بچه هایمان پرواز کردن را یاد می دهیم.بهر حال برای ادامه ی این راه ،دلتنگ بودن ، برای هیچ کداممان منصفانه نیست.نه برای ما و نه برای دو فرزندمان.

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin