درخت اقاقیا

سال ها پیش ،قبل از این که بخواهم از ایران بروم ،پدرم مى گفت :مثل اینه که به یه مهمونى خوب برى.غذاى  عالى، تفریح ، رقص، همه چى فوق العاده......ولى یه ساعتى مى رسه که دوست دارى برگردى خونه ت.دلت هواى خونه تو مى کنه.دوست دارى لباس راحتتو بپوشى.موسیقى که دوست دارى گوش بدى.روزنامه یا کتابیو که دوست دارى بخوونى ....دوست دارى تو خونه ى خودت باشى.

من اون وقتا مفهوم خونه رو نمى فهمیدم.وقتى که تو غربت دلم براى خونه تنگ شد، تازه فهمیدم خونه چیزى بیشتر از یه ساختمون سنگى بزرگ توى یه خیابون یکطرفه ست.خونه همه ى خیابونا و آدمایى ند که باهاشون خاطره داری.خونه یعنى تعلق یعنى مالکیت، مالکیت به هوا ، خاک ، زبان......ولى این روزها هیچ حس مالکیتى ندارم. آدم ها بیگانه شدند.خیابان ها ناآشنا...تو این خونه نمى تونم لباس راحتیمو بپوشم ،موسیقى دلخواهمو گوش بدم.روزنامه یا کتاب موردعلاقه مو بخونم.

حس غریبى ست زندگى در سرزمینى که انگار مال تو نیست ولى تو در آن به دنیا آمدى،بزرگ شدى،بالیدى.....

این روزها این سرزمین مادرى، نامادرى شده برایم.

نوشته شده در ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin