درخت اقاقیا

چشمانم را می بندم . در تاريکی عميقی که پشت ديدگانم حکمفرماست به تونل زمان قدم می گذارم .خود را می بينم که بر کف قايق کوچکی دراز کشيده ام . آبی آسمان تا بينهايت ادامه دارد و خورشيد جايی در دور دستها آخرين نفسهايش را می کشد . من دراز کشيده ام و به آسمان خيره شده ام . قايق در حرکتی گهواره وار بالا و پايين می رود و نوای ملايم موجها همراه با صدای مرغان دريايی مانند طنين يک موسيقی گوش نواز مرا در خلسه برده است . گهگاه در دور دستها مرغی فريادی گلايه وار سر می دهد و همراه با اين نوای محزون موجی قهر آلود خود را رها می کند و به شتاب سر به دامان شنهای ساحل می گذارد . تن داغ شنها او را آرام می کنند و به دريا بازش می فرستند . موج ها مرا به آن دور ها می برند جايی که دريا و آسمان بهم پيوسته اند .

کاش پشت پلکهايم می ماندم . کاش کسی صدايم نمی زد

نوشته شده در ٢٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin