درخت اقاقیا

من تورامشغول مي كردم دلا ياد آن افسانه كردى عاقبت

دلم برايت تنگ شده است ، اى يگانه ترين يار! دلم براى عصرهاى تابستان ، دست نوازشگرآب كه شاخه ها وبرگ ها راهميشه عاشق خود مى كرد ، براى فاصله كوتاهى كه بين مان بود وهرگز آن را طى نكرديم ، براى ماه كه دردوردستها به ما لبخند ميزد ،براى عشق كه معناى عميقى برايمان داشت وبراى آن احساس ناب شيرين كه آنجا درميان روزها و شبها ى تكرارنشدنى جا مانده است تنگ شده است .

 

 

نوشته شده در ٢٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin