درخت اقاقیا

اسفند ماه که می رسه دل من دوباره دلتنگی هايش را سر می دهد . هر روز را با ياد آن اسفند آخر می گذراند .دوباره كودك می شود و بهانه گير ، دوباره جوان می شود و عاشق و بی تاب . دوباره پير می شود و بی حوصله و کسل و افسرده . وای نازنين پدرم هر اسفند که می رسد دوباره دلم هوايت را می کند . هوای نگاه مهربانت را  هوای عطر خوشت را هوای خنده های بلندی که من آموختی . دوباره کودک می شوم و بهانه گير و بهانه ام آغوش گرمت است که مرا از کابوس های کودکی حفظ می کرد . بهانه خانه ام را می گيرم .

آخ نازنين پدرم ! دوباره سردی آن اسفند قلبم را منجمد می کند . دوباره زندگی برايم تکرار غم انگيزی می شود از بيهودگی ها . از لحطات کند و ملال آور . تو نيستی و گويی زمان ديگر متوقف شده است . تو نيستی و گويی زندگی چقدر خاليست .

نوشته شده در ٧ اسفند ۱۳۸٢ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin