درخت اقاقیا

ديشب دوباره خواب آن خانه قديمى را ديدم .خواب ديدم يك روزبهارى است خوشه هاى بنفش اقاقيا ، معطر و زيبا آويزان شده اند و باغچه را رنگين كمانى ازگلهاى رز و محمدى جلوه اى ديگر بخشيده است. خواب ديدم پيراهن بلندى به تن دارم و زير درخت كهنسال اقاقيا نشسته ام پدر گلها وشمشادها را آب مىدهد و با من حرف مىزند و من در حاليكه مشغول نوشتن خاطرات روزانه ام هستم به او گوش مىدهم. مدتها بود كه ديگر خواب نمىديدم .مطلقا" هيچ تصويرى ، هنگامى كه چشمانم را مىبستم درذهنم نقش نمىبست و اين به دليل قرص هاى آرام بخشى بود كه دكتر براى بيماريم تجويز كرده بود. تا ديشب همه چيز به حالت طبيعى برگشته بود حتى همين ديروز بود كه شوهرم تلفنى به دوستش مىگفت :نگاهش هم حالت عادى ييدا كرده و اين علامت خوبى بود ولى صبح كه پشت ميز آشيزخانه روبروى همسرم نشستم نگاهم حالت عادى نداشت خودم مىدانستم كه چشمانم برق مىزند . همسرم با نگاهىبه من متوجه شد جريانى اتفاق افتاده ، كمى مضطرب شد حتى به نظرم آمد كه چهره اش كمى هم رنگ خشونت گرفت ولى دكتر روانپزشك- كه مرا براى خوابهايم معالجه مىكند – به او هم آموزشهاى لازم را داده است ، بنابراين برخودش مسلط شد و آرام پرسيد: دوباره همان خواب قديمى را ديدى؟ مىخواستم با شادى خوابم را برايش تعريف كنم از گلهاى درشت محمدى برايش بگويم كه پدر چيده بود و به من داد تا در گلدان بگذارم .بگويم كه چه بوى بادمجان سرخ كرده اى در راهرو پيچيده بود وقتى گلها را به داخل خانه مىبردم و مادر چه لبخند شيرينى برچهره جوانش نشسته بود وقتى گلها را از من مىگرفت . ولى ناگهان پشيمان شدم واكنشش را بعد ازشنيدن حرفهايم حدس مىزدم :با ناراحتى به حرفهايم گوش مىداد ،كمى متفكرانه در اطاقها قدم مىزد ولحظاتي بعد صدايش را از اطاق خواب مىشنيدم كه به دوستش تلفن مىزند و مىگويد كه من دوباره دچار توهم شده ام ولازم است عصر مرا نزد دكتر ببرد. صدايش را مىشنوم كه از خستگى مىگويد از بيزارى و از آسايشگاه روانى و ديگر برايش اهميتى ندارد كه من مكالمه اش را گوش مىدهم .

فكر آسايشگاه روانى تنم را مىلرزاند .در آنجا موهاى صاف و بلندم را نامرتب قيچى مىزنند و لباس چرك و زبرى را با خشونت تنم مىكنند و من مجبورم تمام طول روز را از ترس اذيت بيماران زير تختم پنهان شوم .ولى امروز تصميم دارم بعد از رفتن همسرم به خانه قديمىام بروم به جايى كه از سه سال ييش يعنى از زمان شروع بيماريم ،رفتن به آنجا برايم منع شده است .

رفتن به محله قديمى مانند اجراى آيينى باستانى هميشه باشكوه ولذت بخش است .اتوبوس دو خيابان قبل از خانه پدرى ام مىايستد و من پياده مىشوم و با حسرت واشتياق به راه مىافتم از داروخانه رد مىشوم نزديك مغازه جگركى قدم آهسته مىكنم و نگاهى به داخل مىاندازم تا مطمئن شوم پيرمرد هنوز زنده است .بعد سلامى مىكنم و رد مىشوم روزنامه فروشى محمود آقا تبديل به دفتر املاك شده به ياد عصرهايى مىافتم كه براى خريدروزنامه به مغازه شلوغش پا مىگذاشتم و او را مىديدم كه با مهربانى ولبخند درميان انبوه خرت و پرت ها مىپرسيد : روزنامه مىخواهى روله ؟ آه مىكشم و رد مىشوم . رديف خانه ها ، بىهيچ تغييرى و قلبم تند مىزند .بعد از آن كوچه ، خانه كودكيم است با ديوارهاى آجرى رنگ ، با شاخه هاى بلند درخت محمدى كه از ديوار به خيابان سرك كشيده اند و عطردلپذيرشان را با گشاده دستى تقديم مىكنند .به آن سمت خيابان نگاهى مىاندازم ولى او ديگر آنجا نيست قلبم فشرده مىشود بعداز سالها دلم دوباره برايش تنگ مىشود .كليد رابه داخل قفل مىاندازم ودر بزرگ سبز رنگ را باز مىكنم سايبان مو تمام حياط رادراين قسمت ورودى پر كرده است ودر آنسوىحياط درخت قشنگ اقاقيا ،سرفراز و باشكوه ايستاده است باشاخه هايى كه تمام نرده هاى تراس طبقه دوم را پوشانده است داخل مىشوم احساس جوانى مىكنم احساس راحتى ، آرامش .در خانه خودم هستم در خانه اى كه بوى مهر مىدهد .مبل راحتى كه پدر عصرها روى آن مىنشست هنوز گوشه ايوان است .روى آن مىنشينم چشمانم را مىبندم : " آفتاب مىتابد ظهريك روز تابستان است من و برادرم درحوض وسط حياط آب تنى مىكنيم سرو صدايمان تمام خانه را پر كرده است وقتى كمى سردمان مىشود از آب بيرون مىآييم و روى موزائيك هاى داغ حياط دراز مىكشيم گرماى موزائيك ها پوستمان را غلغلك مىدهد و داغى آن به سرعت آب باقيمانده روى پوست تنمان را بخار مىكند وقتى خوب داغ مىشويم دوباره به خنكاى آب پناه مىبريم مادرم از پنجره اطاق نشيمن صدايم مىكند هميشه نگران سلامتى ام است زيرا بسيار لاغرو نحيفم . با پاهايي خيس و تنى كه آب از آن مىچكد به داخل ساختمان مىروم .وقتى برمىگردم دختر جوان شانزده ساله ا ى شده ام كه قد بلند وهيكل باريكى دارد موهايم را بافته ام و انتهاى بافته شده آن روى شانه ام قرار دارد.در پنجره قدى رو به ايوان به برانداز كردن خود مشغولم مىدانم به محض باز كردن در " او " را خواهم ديد كه به من لبخند مىزند هر چند كه پدرم مرا نصيحت كرده به " او" نگاه نكنم و به " او" هشدار داده كه مزاحم من نشود زيرا كه معتقد است " او "براى من پير است ولى من هميشه در راكه باز مىكنم نگاهم بىاختيار به " او"  مىافتد كه آن روبرو ايستاده است." ولىاينبار نبايد از دربيرون بروم اگر پا بيرون بگذارم ديگر بازگشتى نخواهد بود و براى هميشه بهشتم را از دست خواهم داد.

درباز ميشود "او " را مىبينم كه بسيارنزديك به من ايستاده است بالبخندى كه ديگر مانند آن روزها نيست و موهايى تماما سفيد . تصويرى كه پدرم هميشه از آن وحشت داشت . ليوان آب در يك دست و جعبه قرصهايم در دست ديگرش است . بىهيج كلامى بسته قرص را از دستش مىگيرم ودر آن را باز مىكنم دو قرص داخل آب مىاندازم با مهربانى مىگويد براى اينكه بحرانت تمام شود چند قرص بيشتر بخور و قرصها راداخل آب سرازير مىكند وقتى ليوان آب را سر مىكشم مىدانم بازگشتى در كار نيست ولى مگر اهميتى هم دارد ؟ من سالهاست كه مرده ام ولى خيلى بالا نرفته ام .

soudabeh tahmasiyan

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin