درخت اقاقیا

سال 83 را با احساس دلپذيري آغاز كردم . بيشتر اين حس خوشايند مربوط به سرسبزي درختاني بود كه روبروي خانه مان بهار را با ما تجربه مي كردند . ولي در كنار سبزينه بهار و عطر خوشي كه در هوا جاري بود چيزي هم در وجود من تغير كرده بود . در واقع من در حال تغير كردن بودم . تمرين مي كردم كه ديگر براي گنجينه هايي كه در قلبم حفظ كرده بودم دلتنگ نشوم . دوستشان داشته باشم ولي ديگر با هر بار ياد آوري آنها چيزي در وجودم نشكند . باور كردم كه گنينه بزرگ زندگيم - پدرم - گرچه در كنارم نيست ولي جايي بسيار نزديك به من در قلبم زندگي مي كند باور كردم كه او را هميشه مي توانم در هر بهار لابلاي شمشاد ها درختان و گلها ببينم .نزديك تر از هميشه زمان .

تمرين كردم كردم كه باور كنم ديگر نمي توانم عروسكهايم را در حال بازي در آن باغچه زيبا ببينم . آنها بزرگ شده اند منصفانه نيست حتي درد آور است . ولي من ديگر مالك دنيايشان نيستم و روزي آنها زير سقف من زندگي نخواهند كرد و من براي آن روز بايد آماده باشم . بي هيچ افسوسي و بي هيچ دلتنگي .

باور كردم كه شعر زندگي آنچنان غني و زيباست كه در خود فرو رفتن و آن را نخواندن گناهي بزرگ محسوب مي شود و من در اين شعر جادانگي را خواندم .

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin