درخت اقاقیا

خب من دوباره اینجا هستم . بعد از سه سال . میدانم چند نفری از آمدنم خوشحال خواهند شد . در مورد دو نفر آنها مطمئن هستم ( chick & dove ) در این چند ساله اتفاق زیادی نیافتاده . من ایستاده بودم و زمین می چرخیده . در واقع عدد ها در تقویم زندگیم تغیر کرده اند از ۸۳ به ۸۶ . البته وقتی خوب فکر می کنم می بینم آدم هایی بودند که دیگر دوستشان ندارم ، کسانی که قبلا برایم اهمیت داشتند و الان ندارند . در مقابل آدم های جدیدی را شناخته ام که دوستشان دارم . دوستان خوبی پیدا کرده ام . از خلوت خود خواسته ام بیرون زده ام . از آلاچیق درخت اقاقیا فاصله گرفته ام . آدم بهتری شده ام در مجموع . البته این یک احساس شخصی است . یک رضایت قلبی از خودم ! کمی مسخره است می دانم . ولی اهمیت نمی دهم چون حقیقت دارد .خود را خیلی بیشتر از سه سال پیش دوست دارم . شاید به دلیل بالا رفتن سن باشد . هر چه هست حس می کنم خودم را شناخته ام کاملا . یک پاکن و غلط گیر دست گرفته ام و رفتارم را با دیگران و با خودم تصحیح می کنم . هنوز بدون غلط و اشتباه نیستم ولی نمره قابل قبولی می گیرم . . در این سه سال کتابهای زیادی خوانده ام . یک سال اخیر را به طور مداوم با دوستان جدیدم کتابهای مهم ادبی ایران و جهان را خوانده ایم و نقد کرده ایم . آخرینش جشن بز  است از ماریو بارگاس یوسا ، ترجمه عبداله کوثری .

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin