درخت اقاقیا

ظاهرا همه چیز آرام است . همه چیز به جای خود برگشته . ولی نه ! این احساس من نیست . چیزی را گم کرده ام . چیزی را به کسی سپرده ام - علیرغم میلم - که نمی دانم چگونه از او مراقبت می کند . بخش عظیمی از دغدغه فکریم را گمشده ام تشکیل می دهد . تنها شده ام اما نه به معنای عام تنهایی . گوشه ای از قلبم خالی شده . باید این داستان را بگویم . باید خودم را از این تک گویی های ذهنی ویران کننده نجات دهم . باید بنویسم که سگ کوچک خانگی ام را دوست داشتم و دارم . بسیار و بسیار زیاد . هرچند باورش برای خیلی ها سخت و مضحک باشد . گرچه می دانم فرهنگ ایرانی نگهداری و علاقه به حیوان را زیاد نمی پسندد . کافی است به واژه تحقیر آمیز کفتر باز کمی فکر کنید تا درک کنید که حسابمان را تا چه اندازه از طبیعت و موجودات دیگر جدا کرده ایم . و من به این فرهنگ ، به این تفکر محکم و پوست انداخته ، احترام می گذارم ولی آن را قبول نمی کنم ؛ حداقل از سه ماه پیش به این طرف .

این قصه را می نویسم و کنارش می گذارم . چون نمی توانم برای کسی تعریف کنم و مطمئن باشم که در نگاهش یا ذهنش رگه ای از تمسخر نیست . باید برای کسی بگویم که چقدر دوستم داشت و هنوز شبها وقتی پشت پنجره به تماشای سایه ها و آسمان و درختان ایستاده ام او را کنارم حس می کنم .

بله . همه چیز آرام است . البته ظاهرا ... 

نوشته شده در ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin