درخت اقاقیا

 

"آن روزها دردورانی اززندگیم بودم که حضورسمج دنیا وناکارآمدی همه عقایدونظریات فرسوده روزگارم را سیاه کرده بود.احساس می کردم که هیچ کاری ازدستم

برنمی آید.زمان قصد داردبه کامش بکشاندم وبه کامم می کشید.درهرحال حس می کردم کم کم وبه طرزچاره ناپذیری همه ی امیدهامان قطع می شود.تنها من نبودم که احساس می کردم آن یقینی که جوانی مان را فریفته بودبی سروصدا درحال نابود شدن بود. اما چیزی که مرا به وحشت می انداخت نظربرخی دوستانم بودکه می گفتند چاره ای ندارم جزاینکه آن وضع رابپذیرم.درخصوص مرگ نظریه ها دررمانی خوانده بودم آدم ازخودش می پرسدچراتااین حداین چیزها راجدی تلقی کردم؟آن دنیای رویایی آن آرمان شهرزیبا این که خودت همان خودت باشی ونخواهی هیچ تغییری کنی اماجامعه راکاملا متحول کنی آیافقط یک فکر بچه گانه بود؟"این شروع جادویی کتاب کاناپه ی قرمزاز میشل لبر باترجمه عباس پژمان است.

 

 

نوشته شده در ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin