درخت اقاقیا

 

مانند خورشید درعصردریا     

آرام می رفت تا دورترها

پسرم رفته سفر.ومن ناراحتم.شنبه بود ساعت دوازده ونیم شب .ماشین شهرداری سطلهای زباله را خالی می کرد.صدای کشیده شدن فلز روی کف آسفالت در آن وقت شب دیوانه کننده بود ولی من نشسته بودم

روی پله ورودی خیره به بینهایت شب. هوایی که بعداز باران لطیف ومعطر شده بودودرختها که باوجود بدن استخوانی وخشک وزردشان شکوفه داده بودند.وصدا پوششی بود برای صدای افکارم وراننده بی اعتنا به آنچه درآن خلوت شب پیرامونش می گذشت سطلهارا خالی می کرد. گفتگوی خوبی نداشتیم.

بایدبهش می گفتم که چقدر دوستش دارم وچقدرنبودنش برایم سخت است.بایدمی گفتم مادربودن به همان سختی فرزندبودن است وشاید کمی سخت تر.بایدمی گفتم به تصمیماتش احترام می گذارم ولی می دانستم باور نمی کند چون تاوقتی به تصمیماتش احترام می گذاشتم که باخواسته من مطابق باشد.هرچندانصاف نیست هرچنداعترافش سخت است .نباید با سکوت جدا می شدیم.نباید صدای آن ماشین لعنتی جای حرفهایمان رامی گرفت .شایدنباید می رفت ومن تاکی وبا پشتوانه کدام یقینی می توانم بگویم چه چیزدرست است؟  چون سار پرزد ازخانه ما

منهم شدم باز تنهای تنها

نوشته شده در ٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin