درخت اقاقیا

 

 


 پدرم هجده سال پیش درروز پنج شنبه ساعت پنج عصر٢٢اسفند١٣٧٠دنیاى مراترک کرد.رفتنش باتوجه به یک بیمارى طولانى مدت غیرمنتظره نبود،ولى مراتکان داد.حس کردم زمین زیرپایم که محکم به نظر مى رسید ناگهان خالى شد.سالهاى زیادى را بدون او ولى با اوگذراندم.زمان هاى بسیارى پیش مى آمد که حس مى کردم کنارم نشسته وازاو مى پرسیدم: چرا؟ ولى منتظر جواب نبودم.چون کسى که درتمام زندگیم به اقتدار و دانایى مى شناختم مطمئنا بهترمى دانست چه وقت، وقت رفتن است.

آن روزها مابراى خانه تکانى عیدآماده مى شدیم.همان روز صبح قالى هاى پذیرایى راکه براى شستشوداده بودیم آوردند. خانه مان بزرگ وزیبا بودبا یک باغچه قشنگ پرازبنفشه،درختچه هاى گل رزومحمدى ویک درخت کهنسال اقاقیاکه شاخه هایش تراس طبقه دوم راهم پرکرده بود.پدرم دورتادور باغچه را شمشاد کاشته بود.همه چى نوید زندگى مى داد وهمین بیشترآزارم مى دهد چراوقتى آنقدرسرشاراز زندگى بودیم اورفت؟

زمانهاى بسیارى رادوباره به آن خیابان برگشتم وبه آن خانه خیره شدم خانه اى که شماره اش عوض شده ومال آدم هاى دیگریست.ولى من منتظربودم درباز شودو پدرم بیاید بیرون.

چیزهایى ازاو رامثل عینک ،چوب سیگار،فندک دستمال راداخل یک کیف کوچک نگه داشته ام وگاهى آنها رالمس مى کنم.

او دیگر نیست ومن بعد ازاین همه سال که به سرعت گذشته اند این حقیقت راباور کرده ام.این  دردآور است که هجده سال پیش دراین ساعت که اینها را می نویسم او زنده بود ومن به او نگفتم چقدر دوستش دارم.


 

نوشته شده در ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin