درخت اقاقیا


چشمانم رامي بندم دررويا مي بينم كودكي هشت ساله ام؛كودكي هشت ساله ام كه بيقراري باد را در وجودم ريخته اند . دربدن نحيف و بسيارلاغرم اشتياقي به وسعت آسمان براي كشف دنياوجوددارد كشف مورچه ها؛برگها؛پرندگان؛آسمان آبي و هرچه كه نمي تواندبامن حرف بزند . خانواده ام گسترده ترازآن است كه من لاغر كوچك خيالباف درآن به چشم بيايم وخانه ام قشنگترين مكان دنياست من كنارشمشادهاي باغچه مي نشينم وباگلهاي رز؛محمدي و ياس صحبت مي كنم ومي دانم به من گوش مي دهندمي دانم ياس سفيدخوشبو دستان مرادوست دارد .صبح هاي تابستان به حياط مي آيم و روي پله ايوان مي نشينم و به آسمان آبي خيره مي شوم . اكنون پانزده ساله ام عاشق وبيقرار؛ به تمام دنيا و طبيعت عشق مي ورزم و هرحركتي در دور و برم دنيايي ازمعني برايم به دنبال دارد . بيشتروقتم زيردرخت اقاقيا مي گذرد كاش مي توانستم در اين سن آينده خود و اين درخت را پيش بيني كنم زمستان است ومن پشت پنجره اطاق جلويي ايستاده ام به آسمان تيره نگاه مي كنم به بارش آرام و نرم برف،حس مي كنم زماني زيباتر از اين لحظه هرگز درزندگيم نداشته ام اين برف زيبا و سفيد، اين آسمان كبود تيره ، اين شب خاموش و من بيقرار چگونه دوباره تكرارخواهيم شد؟دنيا در اطراف من به خواب رفته است ومن آرزو مي كنم دراين لحظه به ابديت پيوند بخورم باسنگ هاي بي جان ، با گياهان خاموش و راز دار و با هواي معطري كه درهمه جا جريان دارد حس مي كنم چشمانم آنقدر وسعت يافته اند كه تمامي آنچه در دور و برم مي گذرد همه را تا ديرباز به حافظه ام منتقل كنند و من فقط بابستن چشمانم آنها را همانگونه كه ديده ام دوباره به ياد آورم .در ايوان خانه مان خوابيده ام يك شب تابستاني است و من هجده ساله ام هيچوقت اينقدرعاشق نبوده ام نسيم خنكي مي وزد و درختان به رقص مي آيند.
صداي قشنگي دارند و من حاضرم تمام زندگيم رابراي اين لحظه جاوداني فدا كنم حس مي كنم دنيافقط يك خيابان است كه درآن يك خانه وجوددارد،
خانه اي باگلهاي رز،محمدي،شمشادويك درخت اقاقيا كه مثل من عاشق است ودراين خانه فقط يك نفرزندگي مي كند با قلبي به بزرگي تمام دنيا: عاشق وسخاوتمند.
به خانه ام بازگشته ام آرامشي رامي خواهم كه زندگي باتنگ نظري آن را ازمن دريغ كرده است به خانه قديمي ام آمده ام تازيردرخت اقاقيابنشينم وبا آن حرف بزنم ازچيزهايي بگويم كه ديگرنيستند: از پدرم كه خاطره اش هنوزهواي خانه رامعطر مي كند،از روزهاي خوب ،ازشب هاي به يادماندني
حس مي كنم هزارساله ام به درختم خيره مي شوم چيزي نمي بينم نه تسكيني ، نه مرهمي ،نه دلجويي : هيچ چيز
من تنهاشده ام خانه مرافراموش كرده است روح آن بارفتن پدرم رفته است اكنون فقط يك موجودسنگي است دريك خيابان فرعي، از آن زمان كه ماه مي تابيد ودرخت من بلندنفس مي كشيد وهوامعطر بود زمان طيادي گذشته است حتي ديگرمطمئن نيستم كه منهم همان باشم كه زماني در اين خانه زندگي مي كرد .
بله، او هم رفته است

نوشته شده در ٢٦ امرداد ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin