درخت اقاقیا

یک روزهایی به یاد ماندنی ند.مثل سه شنبه که با همکاران رفتیم کارگاهمان در شهرک صنعتی نصیر آباد و بچه های کارگاه را از نزدیک دیدیم.برای من که حسابدار شرکت هستم ، دیدن کارگرهایی که فقط اسم هایی بودند روی گزارش کارشان در پایان هرماه هنگام محاسبه حقوق، جالب بود که بفهمم مثلا حمید که بهترین ومنضبط ترین کارگر کارگاه است کم سن ترینشان هم هست یا بعد از این هر ماه اسم مرتضی من را به یاد داستین هافمن در فیلم پاپیون خواهد انداخت!

روزهایی هم هستند که دلگیرند و من را به یاد سهرابم می اندازند که جایی دور ،بسیار دور زندگیش را بدون من و ما می گذراند و دیری نمی گذرد که این من وما فقط خاطره های شیرین زندگیش خواهیم شد.ومن از این که در زندگیش فقط یک عکس یادگاری باشم دلتنگ می شوم.

در پایان این روزهای خوش و ناخوش ، کسی هست که می دانم  شنونده حرف های تمام نشدنی من است. گوش می دهدو می خندد .گوش می دهدو تسلی می دهد .آرامم می کند. مثل باران بهار است که همه چیز را در خود دارد. طراوت ،تازگی.و البته شیرینی.

گنجینه بزرگ زندگیم، نیلوفرم برای تمام روزها و شبهایی که همراهم بودی و تحملم کردی ممنونم.

نوشته شده در ٢٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin