درخت اقاقیا

همسایه اى داشتیم که چهارسال با شوهر وسه فرزندش در طبقه بالاى خانه ما زندگى مى کردند.شوهر اعتیاد داشت واین موضوع مشکلات زیادى را براى خانواده به وجود آورده بود. درگیرى هاى پسر بزرگ خانواده با پدر ودعواهایى که به جنگ هاى تن به تن شبیه بود ، من وهمسرم را ناخودآگاه به این میدان جنگ مى کشاند وبسیار پیش مى آمد که در این درگیرى هاى فیزیکى ،تلاش ما براى جدا کردن طرفین دعوا به آسیب دیدن خودمان منجر مى شد . با کمک همسرم مرد براى مدتى در یکى از مراکز درمانى بسترى شد وبه نظر مى رسید غائله خاتمه یافته است ولى این طور نبود و ما از این زندگى که بیخ گوش  مااین طور گره خورده بود و حل نمى شد وآسایش ما را هم مختل کرده بود ، به ستوه آمده بودیم . وقتى از خانه ما رفتند زن خانواده کمى بیمار بود .مدتى بعد شنیدم  دکتر معالجش تومور سرطانى رابه موقع تشخیص نداده .وقتى‌ در بیمارستان به دیدنش رفتم حس کردم خوشحال است که همه ما به نوعى عذاب وجدان داریم .از شوهرش گرفته تا ما که همسایه اش بودیم وبیشتر به راحتى خودمان اندیشیدیم .امروز شنیدم که او فوت کرده .حس بدى‌ دارم. از همه چى خسته ام .زن بى پناهى بود که منفعل وتلخ شده بود و من روزهاى آخر اقامتش در خانه مان ، دیگر حوصله اش را نداشتم .از انفعالش خوشم نمى‌آمد .دلم مى‌خواست اختیار زندگیش را به دست بگیرد و شوهر را از زندگیش بیرون کند .پسربزرگش هم پشتیبان و کمکش بود ولى تصمیم گیرى برایش سخت بود . از آینده مى‌ترسید وجامعه هم به این ترس دامن مى زد .نهادى نبود تا تضمین لازم را براى‌ یک زندگى راحت به او وعده دهد . یک خانه که بتواند با کمک پسرش ، دوفرزند کوچک تر را بزرگ کند . یک مقررى .خلاصه یک حداقلى‌از یک استاندارد زندگى و نه در حد کشورهاى پیشرفته که دولت مسئولیت به گردن نگرفته شوهر را به گردن مى‌گیرد ولى حداقل یک جایى .........

نمى دانم چرا این ها را مى نویسم .من مددکار اجتماعى نیستم. این مسئله را همسر و دخترم دائم ودر مواجهه با موارد مختلف به من یادآورى مى کنند .ولى فکر مى‌کنم همه ى‌ ما به نوعى در این مرگ ها سهیم هستیم .همه ى ما که بى تفاوت از کنار آسیب هاى‌اجتماعى مثل اعتیاد و افرادى‌ که درگیر آن هستند ،  رد مى‌شویم و فقط زحمت شعار دادن وگفتن جملات قصار به خود مى‌دهیم .یادم مى آید همان روزها قرار بود با یکى‌از دوستانم که در بهزیستى‌کار مى‌کند و روانشناس است ، یک مرکز براى خانواده هاى افراد معتاد باز کنیم . این روزها حس مى‌کنم هیچکس مسئولیت اجتماعیش را انجام نمى‌ دهد . دکترى که تشخیص اشتباه مى‌ دهد ،قوانینى که حمایت از زنان بدسرپرست را پوشش نمى دهد ، جامعه اى که فرد گرا شده و روح جمعى آن از بین رفته  وبى تفاوت شده است .

او می توانست امروز زنده باشد اگرجامعه کمی مسئول تر بود.

نوشته شده در ٢٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin