درخت اقاقیا

وقتی دختر وپسرم کوچک بودندهرشب قبل از خواب برایشان قصه می گفتم.یک قصه ای بود که خودم آن را خیلی دوست داشتم :جوجه گنجشک ها از مادرشان می خواستند برایشان قصه بگوید تا خوابشان ببرد.گنجشک می گفت قصه آن رود را بگم که آواز می خووند؟ بچه ها باشادی می گفتند بگو.میگفت نه بزارین قصه اون درخت روبگم که پرنده روش لونه داشت .جوجه ها میگفتند آره همین قصه روبگو . ومادر دوباره میگفت نه میخوام قصه اون کوهو بگم که......ولی جوجه ها دیگه خوابشون برده بود!

بچه های من ولی عاقل تر بودند و این داستان راضیشان نمی کرد و یک داستان کامل می خواستند.این شب ها اینجا می آیم و می خواهم داستانی از شهرم ،جامعه ام دوستانم ،زندگیم ،روزهایم بنویسم.ولی داستان در ذهنم می ماند و من می مانم و یک دنیا حرف ناتمام و شبی که تمام شده .....

کلا آدم ناتمامی شده ام .

نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin