درخت اقاقیا

“مرا باده سرگرداني نوشانده اي”
ازدست خودم كلافه ام،روز وشب رادركشمكشي تمام نشدني بامن دروني ام مي گذرانم،اودر درونم به انتظارنشسته است :بيقرار و
پرهياهو،خروشان وپرتلاطم ،خسته ازتمامي ناگفته ها،دلتنگ صداهايي كه ديگرنمي شنود،نگاههايي كه ديگرنمي بيند
كودك شاددرون من افسرده است،باورنداردعمرخاطره هاي خوب سپري شده است،مي شكندكه محكوم به توقف وايستادن است
هنگامي كه ديگران به پيش مي روند
شبهاناله هاي غمگينش رادردرونم مي شنوم كه پيوسته تكرارمي شود،اورامي بينم كه درزواياي پنهان روحم باديدگاني خيس به من
مي نگرد،ملتمسانه مي خواهد برويم ولي من توانش راندارم ،آه مي كشم،اوراتنها مي گذارم و
“دوره مي كنم شب را وروز را
هنوز را”

نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin