درخت اقاقیا

من کارم را رها کردم و رها شدم.سال ها درس خواندم و کارفوق العاده ای پیدا کردم و هفت سال باآن زندگی کردم.و شدم یک زن مستقل اجتماعی.کارم جزیی از زندگیم شد ومن جزیی از کارم . در این سال هاحس خوبی داشتم . ازشخصیت اجتماعیم خوشم می آمد.کارم تمام آن چه را که می خواستم به من می داد .ولی مجبور به انتخاب  شدم و کارم را رها کردم .این روزها دیگر به چیزهایی که کارم به من بخشید فکر نمی کنم ،بلکه به آن بخشی فکر می کنم که از من گرفت.یک بده بستان شایدغیر منصفانه.من همان اندازه که به خودم نزدیک شدم از آن هایی که دوستشان داشتم دور شدم.شاید کمی زود باشد که بگویم با وجود دلتنگی برای کارم،همکارانم،محیط کارم و از همه مهم تر خود اجتماعیم،حس آسودگی دارم.

 

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin