درخت اقاقیا

 می ایستی پشت پنجره و خیره میشی به آسمون تیره.به هوای بارونی.با یه لیوان چای داغ تو دستت و از پشت پنجره نگاه می کنی به حوضچه هایی که پای درختا جمع شده.به برگ های سبز شمشاد که برق افتادن.به طراوت باغچه به تازگیش.

دلت میخواد راه بیفتی توی خیابون و مست بشی از عطری که تو هواست.از بوی خاک خیس. برسی به پارک و زل بزنی به آدما.اونایی که نه خوشحالن.نه ناراحت.در واقع هیچ حسی تو صورتشون پیدا نیست.دوست دارى مرور کنى تمام اون روزاى بارونى رو که برات خاطره شدن. روزایى که با عشق همراه بودن.با خاطره هاى بارونى.روزایى که آدماش اینقدر بى خاطره نبودن.

مى ایستى پشت پنجره و به بارونى خیره میشى که از خاطره هات جارى شده.........

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط سودابه طهماسبیان نظرات () |


Design By : Night Skin