باز باران.......باران

 می ایستی پشت پنجره و خیره میشی به آسمون تیره.به هوای بارونی.با یه لیوان چای داغ تو دستت و از پشت پنجره نگاه می کنی به حوضچه هایی که پای درختا جمع شده.به برگ های سبز شمشاد که برق افتادن.به طراوت باغچه به تازگیش.

دلت میخواد راه بیفتی توی خیابون و مست بشی از عطری که تو هواست.از بوی خاک خیس. برسی به پارک و زل بزنی به آدما.اونایی که نه خوشحالن.نه ناراحت.در واقع هیچ حسی تو صورتشون پیدا نیست.دوست دارى مرور کنى تمام اون روزاى بارونى رو که برات خاطره شدن. روزایى که با عشق همراه بودن.با خاطره هاى بارونى.روزایى که آدماش اینقدر بى خاطره نبودن.

مى ایستى پشت پنجره و به بارونى خیره میشى که از خاطره هات جارى شده.........

/ 4 نظر / 14 بازدید
اسحق فتحي

درود... گاهي دوست داري حس و حالي رو كه توش هستي جاودانه بشه لحظاتي مثل كه بارون ميريزه و حس آشنايي كه بسيار زيبا توصيفش كرديد آدمو اسير خودش ميكنه مرسي سودابه عزيز عالي بود...آفرين

وارث

سلام سودابه خبری از طراوت نیست.

فرزاد

سلام ، به روزم و مشتاق نگاهی...

آزاده

سلام روز بارونی را خیلی ها می بینند اما همه با دیدنش خاطره ها و روزگار شیرین را به یاد نمی اورند اصلا چیزی به اسم قطره های بارون را نمی بینند چقدر خوبه که نوشتتون مثل تابلوی نقاشی می مونه