دلتنگی

ظاهرا همه چیز آرام است . همه چیز به جای خود برگشته . ولی نه ! این احساس من نیست . چیزی را گم کرده ام . چیزی را به کسی سپرده ام - علیرغم میلم - که نمی دانم چگونه از او مراقبت می کند . بخش عظیمی از دغدغه فکریم را گمشده ام تشکیل می دهد . تنها شده ام اما نه به معنای عام تنهایی . گوشه ای از قلبم خالی شده . باید این داستان را بگویم . باید خودم را از این تک گویی های ذهنی ویران کننده نجات دهم . باید بنویسم که سگ کوچک خانگی ام را دوست داشتم و دارم . بسیار و بسیار زیاد . هرچند باورش برای خیلی ها سخت و مضحک باشد . گرچه می دانم فرهنگ ایرانی نگهداری و علاقه به حیوان را زیاد نمی پسندد . کافی است به واژه تحقیر آمیز کفتر باز کمی فکر کنید تا درک کنید که حسابمان را تا چه اندازه از طبیعت و موجودات دیگر جدا کرده ایم . و من به این فرهنگ ، به این تفکر محکم و پوست انداخته ، احترام می گذارم ولی آن را قبول نمی کنم ؛ حداقل از سه ماه پیش به این طرف .

این قصه را می نویسم و کنارش می گذارم . چون نمی توانم برای کسی تعریف کنم و مطمئن باشم که در نگاهش یا ذهنش رگه ای از تمسخر نیست . باید برای کسی بگویم که چقدر دوستم داشت و هنوز شبها وقتی پشت پنجره به تماشای سایه ها و آسمان و درختان ایستاده ام او را کنارم حس می کنم .

بله . همه چیز آرام است . البته ظاهرا ... 

/ 8 نظر / 8 بازدید
نیلوفر

به این دلبستگی و علاقه بی توجه بودم و باز مثل همیشه خودخواهانه ترجیح می دادم نباشد . گاهی به آن موجود پر سر و صدای زشت دوستداشتنی حسودی هم می کردم . از بس که بهش توجه نشان می دادی . وقتی بود شاد تر و با حوصله تر بودی مامانی . من همین جا موافقت کتبی و رسمی خودم رو برای بازگشت پوما اعلام می کنم

شميم

آره عين ما انگار همه چيزی آروم هست اما نه اين اون آرامشی نيست که من ميخوام ميگن زمان همه چيز رو حل می کنه اما زمان اون چيز ی رو عوض نميگنه که من ميخوام اون چيزی زو تغيير نمی ده که من ميخوام هر چی که خدا بخواد هر چی اون بخواد اميدوارم که خوب بخواد

chick

سلام چرا نمی نویسید ؟؟؟؟؟؟

محبوبه

من هميشه به شما سر می زنم .حداقل هفته ای يک بار مطلب جديد ننوشتین چرا؟؟منتظرم ها

آشنا

دوستت دارم فقط همين..

چقدر خوب که اينجا هستيد نوشته هاتون را دوست دارم مثل خودتون .دلم براتون خيلی تنگ شده اميدوارم من جز اونهايی نباشم که دوسم نداريد شايد به زودی بيام شب خونتون با dove تا صبح بخنديم و نظاريم شما بخوابيد من را شناختيد ؟ شايد يك ترشي بنداز باشم

من اشتباه تايپي داشتم ببخشيد حواسم در حرف ها نبود در خاطرات فرو رفته بودم { نگذاريم نه نظاريم}