جایی در ناتمامی

 

"آن روزها دردورانی اززندگیم بودم که حضورسمج دنیا وناکارآمدی همه عقایدونظریات فرسوده روزگارم را سیاه کرده بود.احساس می کردم که هیچ کاری ازدستم

برنمی آید.زمان قصد داردبه کامش بکشاندم وبه کامم می کشید.درهرحال حس می کردم کم کم وبه طرزچاره ناپذیری همه ی امیدهامان قطع می شود.تنها من نبودم که احساس می کردم آن یقینی که جوانی مان را فریفته بودبی سروصدا درحال نابود شدن بود. اما چیزی که مرا به وحشت می انداخت نظربرخی دوستانم بودکه می گفتند چاره ای ندارم جزاینکه آن وضع رابپذیرم.درخصوص مرگ نظریه ها دررمانی خوانده بودم آدم ازخودش می پرسدچراتااین حداین چیزها راجدی تلقی کردم؟آن دنیای رویایی آن آرمان شهرزیبا این که خودت همان خودت باشی ونخواهی هیچ تغییری کنی اماجامعه راکاملا متحول کنی آیافقط یک فکر بچه گانه بود؟"این شروع جادویی کتاب کاناپه ی قرمزاز میشل لبر باترجمه عباس پژمان است.

 

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
hooshyar

سلام مرسي از اينکه سر زدي[گل]

شازده کوچکولو

دوست می فهمد هر انچه را که می کنی دوست انعکاس حقیقت توست سلام وب زیبایی دارید دلنشین بود موفق باشی یا حق

امیر

سلام دوست عزيز عاشقانه تر از هميشه عاشقانه هاي کلبه ما به روز شد منتظر حضورت هستم شاد باشي و لحظاتت سرشار از شادي/ عشق را رنگ آبي زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردي را سياه، دروغ را سفيد، ولي نمي دانم چرا به تو كه ميرسم نمي دانم مهرباني چه رنگي است!